X
تبلیغات
ஜموهبت آرامش درونஜ

ஜموهبت آرامش درونஜ

در زمین عشقی نیست که زمینت نزند...آسمان را دریاب!!!

 

دلم گرفته . . .

 

از من بگریزید که می خورده ام امروز

با من منشینید که دیوانه ام امشب

ترسم که سر کوی تو را سیل بگیرد

ای بیخبر از گریه ی مستانه ام امشب

یک جرعه ی آن مست کند هر دو جهان را

چیزی که لبت ریخت به پیمانه ام امشب

بی حاصلم از عمر گرانمایه فروغی

گر جان نرود در پی جانانه ام امشب

---

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین، هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی

تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمی دم
---

امشب از اون شباست که من

دوباره دیوونه بشم

تو مستی و بیخبری

اسیر میخونه بشم

امشب از او شباست که من

دلم می خواد داد بزنم

تو شهر این غریبه ها

دردمو فریاد بزنم

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین، هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی

تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمی دم

---

از این همه دربه دری

تو قلب من قیامته

چه فایده داره زندگی

این انتهای طاقته

از این همه در به دری

دلم رسیده جون من

به داد من نمی رسه

خدای آسمون من

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین، هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی

تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمی دم
دلم گرفت از آسمون

هم از زمین، هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی

تلخه بهت هر چی بگم

من به زمین و آسمون

دست رفاقت نمی دم

دلم گرفت از آسمون

هم از زمین، هم از زمون

تو زندگیم چقدر غمه

دلم گرفته از همه

ای روزگار لعنتی

 

خدایا چقدر بنده هات عوضی شدن ! ! ! ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 0:11  توسط دختر بهار  | 

 

 

اگه آقايون يه زماني بخوان عروس بشن ، چه شكلي مي شن ؟

 

 

 

شانس آوردنا . . .  

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:12  توسط دختر بهار  | 

 

 

هفت سین خانم ها . . .

 

خانمــی با همســــــرش گفــت این چنیـــــن :


کای وجــــــودت مــــایه ی فخـــــر زمیــــــن !


ای که هستـــی همســـری بس ایــــده آل !


خواهشــــی دارم .. مکُــــن قال و مقـــــال !


هفــــت سیـــــن تازه ای خواهــــــم ز تـــــو


غیـــــــر خرج عیـــــد و ...  غیــــر از رختِ نو


"سین" یک ، سیّاره ای ، نامــــش پـــــراید


تا برانـــــــــم مثـــــــل بـــــرق و مثــــــل باد


"سین" دوم ، سینــــه ریـــــزی پُر نگیـــــــن


تا پَــــرَد هــــوش از سر عمّـــــه شهیــــن !


"سین" سوم ، یک سفـــــر سوی فـــــرنگ


دیـــــــــدن نادیــــــــده هـــــــای رنـگ رنـگ


"سین" چارم ، ساعتی شیـــــک و قشنگ


تا که گویـــــم هست سوغـــات فرنــــــگ !


"سین" پنجـم ، سمــــع دستـــورات مــن !


تا ببالــــــم مـــــن به خــود ، در انجمــــن !
....
آنگه ، آن بانـــــو ، کمـــــــی اندیشــــه کرد


رندی و دوز و کلَـــــــــک را پیشــــــــه کرد !


گفــــــت با ناز و کرشمـــــه ، آن عیـــــال !!


من دو  "سین" کم دارم ، ای نیکـو خصال !
....

گفت شویش : من کنــــــــــون یاری کنم


با عیال خویـــــــــش ، همکـــــاری کنم !!


"سین" ششم ، سنگ قبـــری بهر من !


تا ز من عبـــــــرت بگیرد مـــــــــرد و زن !


"سین" هفتم ، سوره ی الحمد خوان ...


بعد مرگــــــم ، بَهر شــــوی بی زبان !!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1390ساعت 1:9  توسط دختر بهار  | 

 

 

من و تویی . . .

 

گر چه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نكن كه من كسي به جز تو نيستم

كم شدم از تو كم شدم كم شدم از وفور تو

گم شدم از تو گم شدم گم شدم از حضور تو

اواره در قفس شدم ترانه خوان خاموشي

برهنه زير تيغ تو چه دلبرانه ميكشي

گر چه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نكن كه من كسي به جز تو نيستم

چيزي به خاموشي بگو نوري به تاريكي بزن

اخمي به تنهايي بكن تيره دلي نكن به من

گرم شو از جنون من من همه غشق و اتشم

مرا صدا كن و ببين چگونه شعله ميكشم

نگاه كن ببين كه من سايه ي با تو بودنم

بالا بلند عشق تو منم ولي من تو ام

ديگر نمانده چيزي از اينه تا رفتن من

تو بيا منو بمال خسته نشو از منه من

گر چه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نكن كه من كسي به جز تو نيستم

كم شدم از تو كم شدم كم شدم از وفور تو

گم شدم از تو گم شدم گم شدم از حضور تو

اواره در قفس شدم ترانه خوان خاموشي

برهنه زير تيغ تو چه دلبرانه ميكشي

گر چه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نكن كه من كسي به جز تو نيستم

گر چه جدا از تو ولي هميشه با تو زيستم

من و تويي نكن كه من كسي به جز تو نيستم
 
 
 
iii
 
 
+ نوشته شده در  جمعه بیستم اسفند 1389ساعت 16:42  توسط دختر بهار  | 

 

 

بن بست


من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم


با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم


دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا


می دونی فایده نداره بسه دیگه رویا


تو چرا خسته نمی شی از من دیوونه


از منی که شب و روزام مث هم می مونه


تو چرا چیزی نمی گی این خودش کابوسه


قصه کم کم جون می گیره دل یهو می پوسه


من نمی تونم بسازم خونه رویاتو


حیف پای من بریزی همه دنیاتو


من خودم اسیر راهم تو اسیرم می شی


من نمی خوام توی سختی تو کنارم باشی


من به بن بست نرسیدم راهمو کج کردم


با تو مشکلی ندارم با خودم لج کردم


دنبال راه فرارم از تو نه از اینجا


می دونی فایده نداره بسه دیگه رویا


تو چرا خسته نمی شی از من دیوونه


از منی که شب و روزام مث هم می مونه


تو چرا چیزی نمی گی این خودش کابوسه


قصه کم کم جون می گیره دل یهو می پوسه

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 23:58  توسط دختر بهار  | 

 

 

بی خیال . . .



اشکایی که بی هوا روگونه هام می ریزه


ابری که از همه خاطره هات لبریزه


دلی که می خواد بمونه تنی که باید بره


حرفی که تو دلمه اما ندونی بهتره


بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده


بی خیال قلبی که این همه تنها مونده


آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه


واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه


مثه تنهایی می مونه با تو همسفر شدن


توی شهر عاشقی بیخودی در به در شدن


حال و روزمو ببین تا که نگی تنها رفت


اهل عشق و عاشقی نبود و بی پروا رفت


بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده


بی خیال قلبی که این همه تنها مونده


آخه دنیای تو دنیای دلای سنگیه


واسه تو فرقی نداره دل من چه رنگیه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 23:40  توسط دختر بهار  | 

 

یک روز یک...

 

در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم  
شرم خندیدن، به  مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم.  
کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز...
با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم.


" رخشان بنی اعتماد "

 

 

یه روز یه ترکه

اسمش ستار خان بود، شاید هم باقر خان.. ؛

خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛

یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد، جونش رو گذاشت کف دستش و

سرباز راه مشروطیت و آزادی شد، فداکاری کرد، برای ایران، برای من و تو، برای این

که ما تو این مملکت آزاد زندگی کنیم .

 


 

 یه روز یه رشتیه..

 

اسمش میرزا کوچک خان بود، میرزا کوچک خان جنگلی؛

برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلق شاه تلاش کرد، برای اینکه کسی تو این

مملکت ادعای خدایی نکنه؛

اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.


 

 

 یه روز یه لره...

 

اسمش کریم خان زند بود، موسس سلسله زندیه؛

ساده زیست، نیک سیرت و عدالت پرور بود و تا ممکن می شد از شدت عمل احتراز

 می کرد.

 


 

 

 یه روز یه قزوینی یه...

 

به نام علامه دهخدا ؛

از لحاظ اخلاقی بسیار منحصر بفرد بود و دیوان پارسی بسیار خوبی برای ما بر جا نهاد


 

 

یه روز ما همه با هم بودیم...، ترک و رشتی و لر و اصفهانی . . .

 

تا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند... ؛

 حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم، به همدیگه می خندیم!!! و اینجوری شادیم

این از فرهنگ ایرانی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی

هستند

پس با همدیگه بخندیم نه به همدیگه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 0:14  توسط دختر بهار  | 

 

ناگهان خیلی زود دیر می شود . . .

 

مي خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود.

مي خواست بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد.

مي خواست بنويسد، قلمي نداشت،

مي خواست بايستد، چيزي او را وادار به نشستن مي کرد

.مي خواست بگويد، لبان خشکيده اش نمي گذاشتند.

مي خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي شد.

مي خواست دست بزند و شادي کند، ولي دستانش ياري نمي دادند.

مي خواست نفس عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيزي راه

تنفسش را بسته بود.

مي خواست آواز سر دهد، نغمه اش به سکوت مبدل شد.

مي خواست پنجره ي کلبه اش را باز کند و از ديدن زيباييها لذت ببرد ، اما با اين که

 پنجره با او فاصله اي نداشت اين کار برايش غير ممکن بود.

مي خواست بي پروا همه چيز را تجربه کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت.

مي خواست پرنده ي زنداني در قفس را پرواز دهد ولي ناتوان بود.

مي خواست گلي بچيند و به کسي که به او خيره شده بود بدهد دستش جلو نمي

 رفت.

مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است لبش گشوده نمي

شد.

مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد و هنگام عبور شهاب آرزو کند که کاش

روزهاي رفته بر گردند.

.

.

.

آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت

مي خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده بود.

يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت "بگو سيب" از دنيا گله نمي کرد

دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط بگويد سيب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 18:34  توسط دختر بهار  | 

 

 

آخرين متدهاي روز جهان در زمينه ي نحوه ي محبت و نفوذ دانشجو

 به دل استاد (برگه ي امتحان):


اين جفنگيات مرسوم که در برگه ي امتحان مينويسند و از بيماري مادر تا اينکه اگر اين درس را نمره نياورم مشروطم ميشوم و ... هم، خيلي خز شده و هم، حتي يک بچه ي 5 ساله باور نميکند؛ چه برسد به يک دکتر! کمي نوآوري و خلاقيت داشته باشيد. جناب استاد به اندازه ي کافي خودش مشکلات و بدبختي دارد، ديگر نياز نيست شما با آن خط زيباي منحصر به فردتان يک صفحه ي آچار برايش از مشکلاتتان بگوييد. حالا باز اي کاش فقط يک نفر چنين خزعبلاتي مي نوشت. يکهو مي بيني از 30 نفر دانشجو، بيست و هشت نفر عينا نوشته اند که اگر اين درس را نمره نگيريم مشروطيم و مادرمان مريض است و پدرمان زندان است و فلان و بهمان. انگار اين مشکلات را هم از روي ديگر تقلب کرده اند.


روشي پليد

يک درس ساده اي بود که من بنا به دلايلي نتوانسته بودم اصلا اين درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالي سر جلسه امتحان رفتم. نيم ساعتي نشستم و ديدم هيچکدام از اين سوالات حتي برايم آشنا هم نيست. يک جمله در پايان برگه نوشتم و برگه را تحويل دادم:

«در اعتراض به تقلب گسترده اي که سر جلسه ي امتحان از سوي ديگر دانشجويان شاهد بودم از دادن اين امتحان خودداري کرده و نمرهي صفر را به بيستِ با تقلب ترجيح ميدهم.»

نمرهي الف کلاس را گرفتم! خدايا مرا ببخش.





صم بکم عمى فهم لايعقلون

درس معارف بود. ميدانستم موضوع درس چيست و مباحثش در چه زمينه اي است -با عرض خسته نباشيد به خودم- اما جزئيات مطالب و محتواي درس را نميدانستم. سوالات توزيع شد و باز هم ديدم سوالات کمي برايم ناآشناست. از مغرب و مشرق و زمين و زمان نوشتم. هر آنچه از کتاب ديني کلاس اول ابتدايي، آقاي واسعي گفته بود که مثلا چگونه مواد غذايي در بدن مادر تبديل به شير ميشود تا برهان نظم و عليت که در دبيرستان خوانده بودم. اما نقطه ي طلايي برگه اين جمله بود:

«جناب استاد براي من کاري نداشت که عين محتواي کتاب را برايتان کپي کنم اما شما با روش زيباي تدريس خود به ما ياد داديد که چگونه تنها به منابع اکتفا نکنيم. گفتيد در دين عقل هم سهيم است و نبايد «صم بکم عمى فهم لايعقلون» بود. پس من ترجيح دادم مفهوم را بفهمم ولي کپي نکنم بلکه از دانسته هاي خود بنويسم.»

بيست گرفتم! خدايا مرا ببخش.





اگر دين نداريد لااقل دلم شاد کنيد

محاسبات عددي. درس بسيار دشوار. حداقل براي من که علاقه ي چنداني به رياضيات و مباحث محاسبه اي کامپيوتر نداشتم. سوالات توزيع شد و مطابق معمول! خداوکيلي ديگر اين درس 3 واحدي را خوانده بودم ولي چه کنم که در مغزم جاي نگرفته بود. عادت دارم که قبل از اينکه برگه را تحويل دهم نمرهي خود را تخمين ميزنم. در بهترين حالت 7 ميشدم. امکان رسيدن امدادهاي غيبي هم تحت هيچ عنواني ميسر نبود. آخر برگه نوشتم:

من نگويم که مرا از قفس آزاد کنيد
قفسم برده به باغي و دلم شاد کنيد

نمرهي 11 گرفتم و نفر سوم کلاس شدم! خدايا مرا ببخش.





وساطت حافظ

استاد حسيني دکتراي ادبيات بود و استاد درس شيوه ي نگارش (البته فاميلش شهبازي بود ولي چون ممکنه يه وقت بياد اينجا رو بخونه من نام مستعار نوشتم). عاشق حافظ بود و آخر هر جلسه چند بيت از حافظ ميخواند و چشمانش پر از اشک ميشد. سوالات چي.....؟ بگيد؟ (اسمايلي آقاي قرائتي) نه که بلد نباشم اما در حد 15-16 بيشتر نميگرفتم. قبل از امتحان سري به اينجا زده بودم و واژه ي «شهباز» را در ديوان حافظ سرچ کردم و آن بيت را کف دستم ثبت کردم. زير برگه امتحان نوشتم :

«جناب استاد من که «حافظ» را نميشناختم؛ اين شما بوديد که در اين ترم عشق حافظ را در وجود من انداختيد! و باعث شديد تا با اين شاعر آسماني آشنا شوم. امروز قبل از امتحان گفتم تفالي به حافظ بزنم و ببينم چه ميشود، اين بيت آمد»:

خاکيان بي بهره اند از جرعه ي کاس الکرام اين تطاول بين که با عشاق مسکين کرده اند

شهپر زاغ و زغن زيبا صيد و قيد نيست اين کرامت همره شهباز و شاهين کرده اند

بيست گرفتم! تنها بيستي که استاد در چند سال اخير به يک دانشجو داده بود. خدايا مرا ببخش.




تصوير من رو شطرنجي کنيد

امتحان نظريه هاي جامعه شناسي و ... . تو رو خدا نام اين استاد را بيخيال
شويد. استاد نسبتا معروفي است و البته در بسياري از دانشگاههاي يزد هم
تدريس دارد و حسابي سرش شلوغ است. 10 نمره تحقيق و کنفرانس داشت و 10
نمره هم امتحان پايان ترم. سرم بوي قرمه سبزي ميداد. با يکي از بچه ها
شرط گذاشتم که تحقيق و کنفرانس ارائه نميدهم اما نمرهي بالاي 18 ميگيرم.
براي امتحان تئوري هم حسابي خواندم و خودم را آماده کردم. انصافا هم
سوالات را خوب جواب دادم. فقط در پايانِ برگه بدون اينکه تحقيق يا
کنفرانسي ارائه کرده باشم، نوشتم:

«موضوع تحقيق و کنفرانس: بررسي علل قبولي بالاي دانش آموزان يزدي در
دانشگاهها در طي 16 سال اخير.»

19 گرفتم! خدايا اين يکي رو ديگه مردونه ببخش.





اگه مردي منو بنداز

با حساب خودم 13- 14 ميشدم. اما اين نمره براي من که عنوان شاگرد سومي!!!
کلاس را يدک ميکشيدم خيلي فجيع بود. استاد فوق العاده جدي و بداخلاق بود
و چندان نميشد طرفش رفت. يک جمله پايان برگه نوشتم:

«جناب استاد حضور در کلاس شما در اين ترم برايم بسيار مغتنم و مفيد بود.
اگر ترم بعد با ما درس برميداريد که هيچ، اگرنه بدون تعارف دوست دارم اين
درس را پاس نکنم تا ترم بعد هم استادم شما باشيد.»

17! خدايا سه تا نقطه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 1:19  توسط دختر بهار  | 

 

وابستت شدم . . .

 

آنقدر چهره ات پر احساسه که دردامو می بره

حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره

انقدر زیباست لبخندت که اخمامو می شکنه

من خاموشم اما مطمئنم که قلب تو روشنه

واسه یه بار بشین به پای حرفام

از ته قلبم تو رو می خوام

وابسته ات شدم و به تو کردم عادت

دیونتم عشقم تو باید مال من باشی مال من باشی


وابسته ات شدم و به تو کردم عادت

دیونتم عشقم تو باید مال من باشی مال من باشی

انقدر مهربونی که هیچکی نمی خواد از تو بگذره

حسی که من دارم به تو از یه عشق ساده بیشتره

انقدر دلنشینه خیالت که هر لحظه ای با منه

من زنده ام و نبضم فقط با وجود گرم تو می زنه

واسه یه بار بشین به پای حرفام

از ته قلبم تو رو میخوام

وابسته ات شدم و به تو کردم عادت

دیونتم عشقم تو باید مال من باشی مال من باشی

وابسته ات شدم و به تو کردم عادت

دیونتم عشقم تو باید مال من باشی مال من باشی

وابسته ات شدم و به تو کردم عادت

دیونتم عشقم تو باید مال من باشی مال من باشی

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 1:45  توسط دختر بهار  |